گزارش روز…

دست نوشته ها, بررسي, و برخي اخبار فرهنگي هنري

قهقه تلخ حقیقت…

با ۲ نظر

قهقه تلخ حقیقت

حالا که وضعیت برایم آشکار شده و خوب خود را میفهمم، از شما می خواهم که تا آخر این دفاعیه را بخوانید، زیرا خود شما بودید که مرا متهم به دیوانه بودن کردید و نگذاشتید عکسش را ثابت کنم.

هه هه واقعا که مسخره اید، آدمی متشخص را به دیوانگی متهم می کنید.

بگذارید تا حداقل در این نوشته به دفاع از خودم بپردازم و توضیح دهم چه شد که مرا دیوانه پنداشتید، خصوصا به این خاطر که از وقتی مرا به تیمارستان آوردید دیگر مطمئن شدم که دیوانه نیستم.

از قبل از آن حادثه که درست مثل شما آدمی عادی بودم شروع می کنم تا قضیه را بهتر بفهمید. ضمنا تاکید میکنم که این دفاعیه برای این نیست که مرا از تیمارستان بیرون بیاورید، بلکه برای این است که مرا دیوانه ندانید؛

اول لازم می دانم که توضیحاتی از پدر و مادرم بدهم: مادر من یک خانم تحصیل کرده و استاد دانشگاه بود(که البته فکر می کنم الان بازنشسته شده باشد) و پدرم نمونه ی کامل یک مرد عیاش و خوشگذران، که به تازگی فکر می کنم معتاد هم شده است، مادرم آن موقع می گفت که پدرم بیماری جنسی دارد و در مقابل زنها هیچ کنترلی از خود ندارد(به همین جهت همسرم از او خوشش نمیآمد).

با این که در خانه بیشتر مواقع دعوا مرافعه بود و سال به سال با هم حرف نمی زدند هیچ وقت صحبت طلاق به میان نمی آمد، مثل اینکه یک طناب نامرئی آنها را به هم وصل کرده بود.

مادرم با اینکه استاد دانشگاه بود، به مذهب توجه خاصی داشت، البته هر شنبه به کلیسا نمی رفت ولی با این حال خیلی به مذهب احترام می گذاشت و مثلا گوش دادن به اشاء ربانی یکی از تفریحاتش بود ولی اصلا خرافاتی نبود.

من آدمی خانواده دار و آبرومند بودم، یا دست کم این لقب را همسرم به من داده بود، مدیریت یکی از بخشها در شرکتی معتبر و درآمدی عالی داشتم، درتمام زندگی کاری نکرده بودم که به خاطرش خودم را سرزنش کنم. صاحب خانه و زندگی و در جامعه اعتبار داشتم. دو سال و چهار ماه بود که  از ازدواجم می گذشت و زنم هم ۶ ماهه حامله بود، البته این هم بگویم که به خانواده ام بیش از هرچیز اهمیت می دادم.

گوش کنید ای کسانی که دیوانه ام می پندارید، اکنون که از این بیماری رهایی یافتم دلایلش برایم معلوم شده است و می خواهم به شما توضیح دهم، و مسخره است که مرا برای خل بودن به تیمارستان آورده اید. تمام آن روزها را دقیقا به خاطر دارم (پس تصدیق می کنم که دیوانه و خل نیستم)

همه چیز از آن شب شروع شد که به ناگاه تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم. دقیقا به خاطر دارم که ساعت هشت و بیست دقیقه ی شب بود که تنها راه افتادم و همسرم با من نیامد. در محله ی ما از ساعت ۸ شب به بعد خیابان خیلی خلوت می شود. کنار خیابان برای تاکسی گرفتن ایستادم، و باز هم دوباره عرض می کنم که در کنار من کسی در خیابان نبود و خانه ها هم از من خیلی دور بودند. بیش از ده دقیقه منتظر تاکسی بودم، تاکسی نیامد و حسابی عصبانی شده بودم که ناگهان دقیقا از پشت سرم صدای خنده ی چندش آور و وحشتناکی را شنیدم که موهای تنم را سیخ کرد و چیزی نمانده بود از ترس قبض روح شوم، آنقدر ترسیده بودم که تا دو دقیقه شوکه شده بودم و حتی توان نداشتم برگردم وپشت سرم را ببینم، به محض اینکه خواستم برگردم دوباره از پشت سرم آن صدای وحشتناک آمد.

همان لحظه تاکسی رسید ومن مثل گیج ها سوار ماشین شدم، در تاکسی دیگر صدای آن قهقهه نیامد ولی من چنان ترسی در وجودم بود که مردک راننده خیال کرد مواد مصرف کردم، با طعنه و برای خودشیرینی در آینه نگاه کرد و پرسید: چیزی زدی؟

من هم با چشمان خیره که از بلاتکلیفی و گیجی نشأت می گرفت گفتم: نه!

راننده یکهو زد زیر خنده و باعث شد دختری که جلو ماشین نشسته بود هم به من بخندد. احساس ترسم با تحقیر زیاد همراه شد، اما چنان در فکر آن خنده ی وحشتناک بودم که باعث شد تا جایی که باید پیاده می شدم را رد کنم و در آخر خط پیاده شوم، البته از آنجا تا خانه ی پدر و مادرم ۱۰ دقیقه بیشتر راه نبود و تصمیم گرفتم پیاده بروم. افکار مسخره ای در سرم پدیدار شد؛ مثلا فکر کردم که شاید آنجا جن بوده باشد یا یک جادوگر آن نزدیکی کمین کرده بود، باورتان نمی شود به همه چیز شک کرده بودم مثلا به این فکر کردم که شاید همسرم مسمومم کرده باشد و برای همین هم با من به خانه پدر و مادرم نیامد. خواهش می کنم مرا به خرافاتی بودن متهم نکنید چون اگر شما هم جای من بودید این فکرها گیرم به لحظه ای هم شده از سرتان عبور می کرد. همینطور که فکر می کردم و راه می رفتم باز آن صدای وحشتناک آمد و شکم را به همسرم بیشتر کرد چون بنظرم این ذهنیت از افکار قبلیم منطقی تر می آمد اما دست آخر به یقین تبدیل نشد چون اولا دلیل قانع کننده ای نداشتم ثانیا همانطور که گفتم همسرم رابطه خوبی با پدرم نداشت پس به همین دلیل نخواست که بیاید، دیگر فکرم به جایی قطع نمی داد، اصلا نمی توانید تصور کنید که از آن صدا چقدر اذیت می شدم، این صدا مثل مته مغزم را سوراخ می کرد، احساس می کردم که کسی دارد به من و شخصیتم به طرز چندش آوری می خندد. البته در آنجا جمعیت قابل توجهی اطرافم در حال راه رفتن بودند ولی هرچه نگاه می کردم هیچ کس نمی خندید، اصلا نمی توانستم تصور کنم که یک انسان انقدر وحشتناک بخندد. در راه مثل دیوانه ها جلوی یک جوان را گرفتم وبا جدیت پرسیدم که آیا همین چند لحظه ی پیش صدای یک خنده ی وحشتناک را نشنیده است؟، که او هم خنده کوتاهی کرد و گفت:خدا شفا بده!

دیگر تحمل نداشتم که آن جوان جلف با آن چهره هچل هفت اش هم مسخره ام کند و وقتی صدای خنده ی او را شنیدم با وحشیگری و تقریبا بی اراده یک مشت به صورتش حواله دادم، او هم نامردی نکرد و یک کتک آبدار مرا مهمان کرد و تا وقتی مردم جدایمان نکردند ول کن ماجرا نبود بعد از دعوا بعضی از مردم خواستند کمکم کنند اما نپذیرفتم و به راهم ادامه دادم.

دیگر نفهمیدم که چطور به خانه ی پدر و مادرم رسیدم و بالا رفتم، البته در آن موقع خیلی درد احساس نمی کردم ولی لابد خیلی بد کتک خورده بودم چون تا مادرم مرا دید وحشت کرد و سریع لباس پوشید تا مرا به درمانگاه ببرد، یادم می آید که پدرم مرا به تمسخر گرفته بود و به صورت خونی و لباس های چاک خورده ام می خندید. اجازه ندادم مادرم مرا به درمانگاه ببرد و هر طور که بود از سلامتیم خاطر جمعش کردم، شب را همانجا ماندم و از ناراحتی اصلا نتوانستم بخوابم، البته مادرم هم تا صبح به من انواع دارو و جوشانده را خورانید.

با توصیفی که از پدرم و مادرم کردم شما می دانید که به هیچ وجه نمی توانستم به آنها چیزی بگویم زیرا بدون شک پدرم این قضیه را سوژه ی خنده می کرد و تا مدتها آن را مثل جوک برای همه تعریف می کرد، و مادرم هم مطمئنا به یک دوگانگی می رسید هم نگران می شد و هم به عنوان یک استاد دانشگاه باید ادای انسانهای روشنفکر را در می آورد و مرا متهم به خرافی بودن می کرد.

تا دو روز دیگر آن خنده ی زشت تکرار نشد و من داشتم کمکم آن قضیه را فراموش می کردم که بار دیگر در دفتر شرکت صدای آن سوهان روحم را شنیدم؛ داشتم به درخواست مساعده ی یکی از کارمندها که آدم مفلوک و بدبختی بود نگاهی می انداختم و وانمود می کردم که کار دارم و قبلش باید به یک پرونده رسیدگی کنم، کارمند بیچاره جلویم نشسته بود و نگران و مشوش مرا نگاه می کرد که ناگهان باز همان صدای لعنتی آمد، ولی اینبار کشدارتر و طولانیتر از دفعه ی قبل، بی اختیار دستم را روی گوشهایم گذاشتم و ناخداگاه زیرلب گفتم: عیسی مقدس!

کارمند بدبخت همینطور هاج و واج مرا نگاه می کرد، انگار که دیوانه ی خطرناکی دیده، از آن نگاه فهمیدم که او بی شک صدای قهقهه را نشنیده و سریع به خودم مسلط شدم. از اینکه  آن کارمند جزء مفلوک جرأت کرده بود که آن طور به من نگاه کند خیلی عصبانی شدم و با اینکه آن کارمند حق داشت مساعده بگیرد، درخواست مساعده را بالبخند مسخره ای رد کردم وگفتم شرکت فعلا توانایی دادن مساعده را ندارد، ظاهرا یک مشت از عقده های انباشته شده ام را یک دفعه سر او خالی کردم. کارمند بدبخت انگار که با این جواب دنیا روی سرش خراب شده باشد، با حالت نزاری بلند شد و از ترس اخراج مخالفتی نکرد و رفت.

آن روز وقتی به خانه رفتم این قضیه را با زنم در میان گذاشتم، همسرم آدم خرافاتی ای بود و به راحتی و بی هیچ تعجبی باور کرد، بعد از کمی فکر کردن به من گفت که طلسم شده ام و حتما باید نزد جادوگر برویم تا طلسم را باطل کند. البته اولش من اصلا حرفش را قبول نکردم و گفتم: جادوگران همان کلاه برداران سنتی اند

ولی آنقدر زنم اصرار کرد و از کمالات جادوگر برام گفت، که اصلا پشیمان شدم این قضیه را با او درمیان گذاشتم، مجورم کرد که از خواسته اش اطاعت کنم.

همان روز نزد جادوگر، که در یکی از محله های بالای شهر و در یک آپارتمان شیک منزل داشت رفیتم، آن طور که خودش می گفت دفتر کارش آنجا بود. زنیکه ی شیاد همان بدو ورود صد دلار از من پول گرفت، بعد هم بلند شد و چند دور، دور من چرخ زد و اورادی را به زبان نا آشنایی زیر لب خواند، و بعد یکدفعه آمد و موهای سرم را گرفت و چند بار سرم را به آرامی تکان داد بعد هم زنیکه جرأت کرد که مثل دیوانه ها موهای مرا محکم بکشد و سرم را تند تند تکان دهد طوری که عینکم افتاد و شیشه اش ترک خورد، آنجا بود که دیگر ملاحظه را کنار گذاشتم وعصبانی شدم و داد و هوار راه انداختم که پولم را پس بده، همسرم هم هرکاری کرد من را آرام کند نتواست. نمیدانم از کدام جهنم دره ای دو تا گردن کلفت پیدا شدند و من را با پس گردنی بیرون انداختند. خواستم بروم شکایت کنم که همسرم نگذاشت و گفت: ممکنه ما رو نفرین کنه! (الان که یاد آن صحنه می افتم خنده ام می گیرد، باید آنجا بودید و پرتاب شدن مدیر یک شرکت معتبر از خانه یک جادوگر را با چشمانتان می دیدید)

بعد از آن روز، خنده تا دو روز تکرار نشد ولی بعد باز هم در شرکت تکرار شد. این خنده ی زشت ونفرت آور اعصاب و روح و روان مرا در هم ریخته بود، از آن روز به بعد صدایش در طول ۲۴ ساعت دو یا سه بار یا حتی بیشتر تکرار می شد. از ترس انگ دیوانگی به دکتر نمی رفتم و تصمیم گرفتم که آن خنده را ندیده بگیرم ولی باور بفرمایید که هرچه تلاش کردم نتوانستم. تا حدودی موفق شده بودم که در حضور دیگران وقتی صدای خنده می آید خودم را کنترل کنم، ولی بازهم فقط تا حدودی موفق می شدم.

آه آقایان پزشک افسوس که اصلا نمیتوانم زجری که از آن قهقهه می کشیدم را با کلمات به شما توضیح دهم. تصور کنید که یک نفر در پشت سر شما راه می رود، هرکاری که می کنید وقیحانه به آن بخندد و اتفاقا خنده اش چندش آور هم باشد.هرآن احساس می کردم تمام کارهایم مضحک و خنده دار است و در تمام زندگی به دور خود چرخیده ام. از شما می پرسم که آیا دیوانه نمی شدید؟ من اعصابم به هم ریخت ولی دیوانه نشدم، در صورتی که شما خود تصدیق می کنید که آدمهای دور و برم همه دیوانه شدند!

دیگر گفتن ندارد که آن صدا زندگی مرا از هم پاشاند. بعد از یکسال مرا از شرکت به دلیل خراب کاری هایم اخراج کردند و خانه نشین شدم.

البته آنقدر پس انداز داشتم که یکسال تمام بدون سر کار رفتن همسر و دختر چند ماهه ام را اداره کنم، ولی بعد از اخراج شدن دیگر آدم سابق نبودم. آن خنده تمام روز در گوشم صدا می کرد.

بعد از مدتی متوجه شدم که آن خنده دیگر در تنهایی به سراغم نمی آید، از این رو گوشه نشین شدم. گاه می شد که در اتاق را قفل می کردم و ده یا دوازده ساعت بدون اینکه حوصله ام سر برود بی حرکت می نشستم. بله پزشکان محترم (درنظرمن نا محترم) اینگونه بود که زندگانی من عوض شد.

همسرم هم بعد از چند بار که مرا نزد روانپزشکان و جادوگران مختلف برد، وقتی دید که با آنها  همکاری نمیکنم و روز به روز اخلاقم گندتر می شود و سر کار نمی روم از من طلاق گرفت.

بعد از آن مادرم با اینکه به او احتیاجی نداشتم روی سرم خراب شد و به خیال خودش خواست از من نگهداری کند ولی باور بفرمایید که جز داغان کردن اعصابم و دخالتهای بی جا هیچ کاری نمی کرد و جالب اینست که تازه بعد از مدتی از دست من خسته شد، دقت کنید به جای اینکه من او را بیرون کنم او از دست من خسته شد و رفت و پدرم را به جانم انداخت.  پدرم هم بعد از مدتی کلنجار رفتن با من (البته به جز مسخره کردنم کاری نمی کرد) خسته شد و رفت.

حالا پدر و مادرم مرا به تیمارستان آوردند (ولی خوب من از این کارشان خوشحالم)، در حالی که من تازه بیماری ام خوب شده و عاقل شده ام، دیگر هم صدای قهقهه را نمی شنوم.

بعد از این مدت فهمیده ام که وقتی صدای آن قهقهه ی وحشتناک را می شنوم که به کارهای مسخره و خسته کننده ی روزمره می پردازم یا در جمع انسانهای دیوانه ای مثل شما حضور دارم. بله من در دیوانه خانه یک آدم خوشبختم، من تصور این را هم نمی کردم که روزی بگویم خوشبختم ولی حالا به این موضوع باور دارم و اصلا دوست ندارم که از اینجا بیرون بیایم زیرا اینجا دوست های عاقلی پیدا کرده ام، اینجا بود که برای اولین بار بسیاری آدم عاقل را یکجا دیدم. اسم اینجا را باید گذاشت عاقلستان و اسم آن بیرون را تیمارستان، و بدانید که من هرگز ادعای شما مبنی بر دیوانگی ام را قبول نمیکنم.

آقایانی که اسم خود را پزشک گذاشته اید؛ به نظر من شما هرروز و هر لحظه باید صدای آن خنده ی وحشتناک را بشنوید و اگر صاحب آن قهقهه عاقل بود باید صدای خنده اش را در تمام جهان پخش می کرد و نه تنها برای من، با اینحال من از او ممنونم که حقیقت را به من نشان داد و اصلا پیگیر نیستم که بدانم کیست.

حالا فهمیده ام که آن قهقهه به من و نقش بازی کردن من می خندید، بله آن خنده وحشتناک بود و عذابم می داد ولی می دانید که حقیقت همیشه تلخ و ناگوار است. اگر شما هم کمی فکر کنید، به کارهایتان همینطور نفرت انگیز وتلخ می خندید.

اطمینان دارم که عمر صدای چندش آور آن قهقهه از جهان بیشتر است و بیشتر از جهان می ماند.

دلیل اینکه شما آن خنده را نمی شنوید این است که گوش های خود را گرفته اید وخود را به کری زده اید. در واقع می شنوید ولی نمی خواهید بشنوید.

اردیبهشت ۸۶

بکتاش

ویرایش و برخی اضافات توسط ناوال

نوشته شده توسط بکتاش

مرداد ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۷ ق.ظ

با ۲ نظر برای 'قهقه تلخ حقیقت…'

اشتراک نظرات با RSS یا بازتاب برای 'قهقه تلخ حقیقت…'.

  1. زیبا بود، ولی یک سوال داستان واقعی بود یا تخیلی یا ..؟

    ناوال پاسخ در تاريخ مرداد ۲م, ۱۳۸۹ ۳:۱۲ ب.ظ:

    مرسی
    داستان تراوشات ذهنی بود و در واقعیت اتفاق نیفتاده

    اسطوره

    ۲ مرداد ۸۹ در ۲:۰۶ ب.ظ

دیدگاهی بنویسید