Archive for the ‘چرك نويس’ Category
اولین روز…

دکه روزنامه فروشی را نشان کردم، به طرفش گام نهادم، اما بجای روزنامه نخی سیگار خریدم…
کنار دکه کانکس پلیس بود…
نمی دانم چرا آنجا آنقدر پلیس زیاد بود!…
عجیبا قریبا، دکه فندک نداشت!، برای روشن کردن سیگار مجبور به خرید وسایل آتش زا بودم، روشنش کردم و از لابه لای پلیس های انتظامی و راهنمایی رانندگی عبور کردم…
آخرین نگاه…

بدنش صاف بود و بی غش…
به او می اندیشید که در بودش آرامش خیال و در نبودش نا امنی و وحشت حکم می راند…
انگشتانش را دور تا دور بدن سردش پیچاند…
به او می اندیشید و زیر آن سوسوی بی رمق مهتاب به او زل زده بود…
کنارش بود…آرام…بی تحرک…بی حس…اما وجودش، دلگرمی ناخواسته ای را در جوان تداعی می کرد…
به او می اندشید… به او که فرشته ی نجاتش بود…به او که از جوانک در مقابل چنگال بی رحم مرگ دفاع کرده بود…
نگاهش کرد…نگاهی کامل از تمامی جثه اش…بی نقص بود… به او اندیشید… به نرمی از جایش برخواست بند پوتین هایش را بست،کلاهش را بر سر گذاشت…ایستاد برای آخرین بار نگاهش را نثارش کرد…دوباره انگشتانش را بر جسم سردش قلاب کرد،اینبار محکمتر…خشابش را بازرسی کرد، بر دوشش انداخت، لبه ی ورودی چادر را با دست کنار کشید و با قدمهای آرام قدم به میدان گذاشت… قدم برمیداشت…می اندیشید…و تنها امیدش بر دوشش آویزان….
بدترین…

می دونی بدترین حالت چیه؟
می دونی بدترین اتفاقی که برای یه نفر می تونه بیفته چی می تونه باشه؟
من قبلا فکر می کردم بدترین اتفاق مثلا ورشکست شدن یا از دست دادن کسیه…
اما الان داستان کمی فرق کرده، الان…الان…
از عروج تا افول مرد عاشق…
![]()
“تقدیم به پدرهای محترم در روز پدر!”
مرد عاشق به نوعی افراط و تفریط، و ناهنجاری گفته می شود، اینها افراد چلمنی هستند که برای محیط اطرافشان مضرند!.
مردان عاشق همان افراد شاد، شنگول و زرنگی هستند که بعد از اصابت عشق، تبدیل به افراد منگول و دست وپا چلوفتی می شوند، آنها حتی در برخی از موارد جهت یابیشان مختل و دست چپ و راستشان را نیز فراموش می کنند.
مرد عاشق معمولا در خلوت شخصی به دو حالت یافت می شود یا بر روی تلفن همراهش قفل کرده یا در فکر فرو رفته است، حالات فیزیکیش به صورت دراز کش روی شکم! در تختش، یا به حالت چنباتمه در کنج دیوار است.
روزهای دمغ بودن مرد عاشق به دلیل ضربات عشقی بیشتر از روزهای شادش است، این گروه از انسانها در هنگام راه رفتن نگاهشان به نقطه نا معلومی معطوف، چشم هایشان نگران، لبهایشان به نشانه زیر لب حرف زدن تکان تکان، و دستانشان را همچون دیوانه ها حرکت می دهند.
عاشق…

او با لبخندی، لنگان لنگان به طرفم آمد
به من رسید و به سرعت خم شد، و دستم را ماچ کرد
حتی وقت فکر کردن هم نداشتم، به او خیره شدم
تنها صدایی که در گوشم پیچ و تاب میخورد صدای بلند موزیک راک بود
منظورش را نمی فهمیدم
از کنارم گذشت، او ژنده پوش بود
فکر کردم عاشق است
