گزارش روز…

دست نوشته ها, بررسي, و برخي اخبار فرهنگي هنري

Archive for the ‘داستان كوتاه’ Category

قهقه تلخ حقیقت…

with 2 comments

قهقه تلخ حقیقت

حالا که وضعیت برایم آشکار شده و خوب خود را میفهمم، از شما می خواهم که تا آخر این دفاعیه را بخوانید، زیرا خود شما بودید که مرا متهم به دیوانه بودن کردید و نگذاشتید عکسش را ثابت کنم.

هه هه واقعا که مسخره اید، آدمی متشخص را به دیوانگی متهم می کنید.

بگذارید تا حداقل در این نوشته به دفاع از خودم بپردازم و توضیح دهم چه شد که مرا دیوانه پنداشتید، خصوصا به این خاطر که از وقتی مرا به تیمارستان آوردید دیگر مطمئن شدم که دیوانه نیستم.

Read the rest of this entry »

ویلان الدّوله…

with one comment

ویلان الدوله

محمد علی جمالزاده

ویلان الدوله از آن گیاهانی است که فقط در خاک ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد که «نخود هر آش» می نامند. بیچاره ویلان الدوله این قدر گرفتار است که مجال ندارد سرش را بخاراند.مگر مردم ولش می کنند؟ بگو دست از سرش بر می دارند؟ یک شب نمی گذارند در خانه ی خودش سر راحتی به زمین بگذارد. راست است که ویلان الدوله خانه و بستر معینی هم به خود سراغ ندارد و «درویش هر کجا که شب آید، سرای اوست»، درست در حق او نازل شده، ولی مردم هم، دیگر پر شورش را درآورده اند؛ یک ثانیه بدبخت را به فکر خودش نمی گذارند و ویلان الدوله فلک زده مدام باید مثل یک سکه ی قلب از این دست به آن دست برود. والله چیزی نمانده یخه اش را از دست این مردم پر رو جر بدهد. آخر این هم زندگی شد که انسان هر شب خانه ی غیر کپه ی مرگش را بگذارد؟! آخر بر پدر این مردم لعنت!

ویلان الدوله هر روز صبح که چشمش از خواب باز می شود، خود را در خانه ی غیر و در رختخواب ناشناسی می بیند. محض خالی نبودن عریضه با چاپی مقدار معتنابهی نان روغنی صرف می نماید. برای آن که خدا می داند ظهر از دست این مردم بی چشم و رو مجالی بشود یک لقمه نان زهر مار بکند یا نه. بعد معلوم می شود که ویلان الدوله خواب بوده صاحب خانه در پی «کار لازم فوتی» بیرون رفته است. ویلان الدوله خدا را شکر

Read the rest of this entry »

Written by ناوال

خرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ at ۲:۵۳ ق.ظ

تنهایی…

with 10 comments

تنهایی

بعد از کارهای ثبت نام دانشگاه، این اولین روزی بود که تنها برای ماندن، به شهسوار آمده بودم.

به آژانس ترمینال رفتم، و یک ماشین به مقصد نزدیکترین مسافرخانه گرفتم.

به راننده آژانس گفتم: نزدیکترین مسافر خونه ی این اطراف کجاست؟، می خوام یه جایی باشه که راحت بتونم برم دانشگاه و برگردم

راننده: داشجویی؟

من: آره اولین باریه که برای موندن می آیم، قبلش کارای ثبت نامو انجام می دادمو بر میگشتم

ر.ن.د: می تونم ببرمت مسافر خونه ناران (نام خیالی)، رفت و آمدش راحته یه تاکسی تا دانشگاه ۲۰۰ تومن بیشتر پول نمی گیرن، داروخونه و سوپر مارکتم دم دستته

من: اوکی، دستت درد نکنه منو ببر همونجا که میگی

تقریبا ۱۰ دقیقه بعد روبروی در مسافر خانه بودیم

Read the rest of this entry »

Written by ناوال

خرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۸:۲۸ ق.ظ