تبلیغات
دایرة المعارف و مرجع متافیزیک - پست های کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا )

جستجو

 

شرحی بر آموزشهای دون خوان

شنبه 30 اردیبهشت 1385   12:05 ب.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

جوهر آنچه دون خوان در آغاز کار آموزیم به من گفت در ماهیت

تجریدی نقل قولهای برگزیده شده از اولین کتاب، آموزشهای

دون خوان، قرار دارد. در زمان وقایعی که در کتاب وصف شده است،

دون خوان مقدار زیادی دربارۀ همزادان، کیاهان قدرت، مسکالیتو،

دودک، باد، روح رودخانه ها و کوهستان، روح چاپارل و غیره و غیره

صخبت کرد. بعدها، وقتی از او دربارۀ تأکید وی بر این عناصر و این

امر پرسیدم که چرا دیگر آنها را به کار نمی برد، او بی هیچ خجالتی

اظهار داشت که در آغاز کارآموزیم به خاطر من به درون تمام این

جفنگیات کاذب سرخپوستی شمنی رفته و بررسی کرده است.

من مات و مبهوت بودم. تعجب کردم که چطور می تواند چنین

عباراتی را بگوید که ظاهراً حقیقی نبودند. واقعاً منظورش از آنچه

می گفت، جدی بود و من یقیقاً مردی بودم که می توانست صحت

گفتار و رفتارش را تأیید کند. او خنده کنان گفت:

-         اینقدر مطلب را جدی نگیر. برای من خیلی لذت بخش بود که تمام

این چرت و پرت ها را بررسی کنم و حتی لذت بخش تر بود برای

اینکه می دانستم این کار را به خاطر تو می کنم.

-         به خاطر من دون خوان؟ این دیگر چه خبطی است؟

-         بله، به خاطر تو. من با نگاه داشتن دقت تو بر اقلام دنیایت که

جذابیت شدیدی برایت دارد، به تو حقه زدم و توهم قلاب، ریسمان

و وزنۀ ماهیگیری را بلعیدی. به تنها چیزی که نیاز داشتم گرفتن دقت

منقسم نشدۀ تو بود. اما چگونه توانستم این کا را کنم، در حالی که تو

چنین روح بی انضباطی داری؟ تو خودت بارها و بارها به من گفته ای

برای این با من مانده ای که آنچه دربارۀ دنیا می گویم مسحور کننده

است. آنچه نمی دانستی چگونه بیان کنی این بود که جذابیتی که حس

می کردی، بر مبنای ای واقعیت قرار دارد که تو خیلی مبهم متوجه

عنصری می شوی که درباره اش حرف می زنم. البته فکر کردی مه ابهام

آیین شمنی است و تو مجذوب آن شدی؛ یعنی ماندی.

-         دون خوان، این کار را با همه می کنی؟

-         نه همه، چون به سراغ من نمی آیند و مهمتر آنکه همه برای من

جاذب نیستند. تو برای من جاذب بودی و هستی، فقط تو. معلم من،

ناوال خولیان، به همین شیوه به من حقه زد. او با استفاده از شهوت و

حرص من به من حقه زد. قول داد تمام زنان زیبایی را که دور و برش

بودند به من بدهد و نیز قول داد مرا با طلا بپوشاند. به من قول بخت و

اقبال را داد و من گول خوردم. از دوران بسیار قدیم به تمام شمنان

مکتب من همین طور حقه زده شده است. شمنان مکتب من آموزگار

یا گورو (معلم روحانی) نیستند. آنان اهمیتی نمی دهند که معرفت

خود را یاد بدهند. آنان می خواهند معرفت خود را به ارث بگذارند، نه

 اینکه مردم به طور مبهمی، به دلیل روشنفکرانه، به معرفت آنها

علاقه داشته باشند.

حق با دون خوان بود که می گفت من کاملاً به دلیل تدبیر او گول

خورده ام. من واقعاً یقین کرده بودم که مطلع مردمشناختی شمنی زا

یافته ام. این وقتی بود که تحت توجهات دون خوان و به علت نفوذ او

خاطرات روزانه را می نوشتم و نقشه های قدیمی را گرد آوری

می کردم که مکان شهرهای سرخپوستان یاکی را در سراسر سده ها

نشان می داد و این کار را از وقایع نگاران ژزوئیت در اواخر دهۀ 1700

شروع کرده بودم. من تمام این مکانها را گزارش کردم و ظرف ترین

تغییرات را تعیین و شروع کردم به تعمق و تعجب که چرا شهرها به

مکانهای دیگری منتقل شده اند د چرا هر بار که تغییر مکان یافته اند،

ترتیب طرحها اندکی تفاوت یافته است. گمانه زنیهای کاذب دربارۀ

دلایل این امر و تردیدهای منطقی مرا غرق خود کرد. هزاران ورق از

یادداشتهای مختصر و امکاناتی را گرد آوردم که از کتابها و

وقایعنامه ها بیرون کشیده بودم. من دانشجوی تمام عیار مردمشناسی

بودم. دون خوان به هر طریقی که می توانست تصور و خیالبافی مرا

بر می انگیخت. یکبار دون خوان در لفافۀ توضیح به من گفت:

خلاف میل خودش بزور مجبور به گام نهادن در طریقت سالکان کرد.

در آن موقع از او پرسیدم:

-         دون خوان، من با هزاران یادداشتی که به من حقه زدی گرد آورم، چه

کنم.

پاسخش برای من شوک آور بود. او گفت:

- کتابی دربارۀ آنها بنویس. به هر حال مطمئنم که اگر شروع به نوشتن

کتاب کنی، هرگز از این یادداشتها استفاده نمی کنی. آنها بیهوده اند، اما

من کی هستم که این را به تو بگویم؟ خودت مطلب را بفهم، ولی سعی

نکن کتاب را مثل یک نویسنده بنویسی. سعی کن آن را همچون

سالکی مبارز، همچون شمن – مبارزی بنویسی.

-         دون خوان، منظورت چیست؟

-         نمی دانم، خودت آن را بفهم.

مطلقاً حق با او بود. من هرگز از آن یادداشته استفاده نکردم. در

عوض دیدم که خودم با بی ازاطلاعی دربارۀ احتمالات تصور ناپذیر

هستی سیستم دیگری از شناخت می نویسم.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۹

جمعه 29 اردیبهشت 1385   11:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

هر کس چهار دشمن طبیعی دارد: ترس، وضوح ذهنی،

قدرت و کهولت. برترس، وضوح ذهنی و قدرت می توان

غلبه کرد، ولی بر کهولت نمی توان پیروز شد. اثر آن می تواند

به تأخیر افتد، اما هرگز نمی تواند مغلوب شود.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۸

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385   09:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

دنیای شادی هست که درآن فرقی بین چیزها نیست، زیرا در

آنجا کسی نیست که در مورد تفاوتها سؤال کند. ولی آن دنیای

آدمها نیست. بعضی از آدمها این خود بینی را دارند که فکر

می کنند در دو دنیا به سر می برند، ولی این فقط خود بینی

آنهاست. برای ما فقط یک دنیا وجود دارد. ما انسان هستیم و

باید دنیای انسانها را با آسودگی خاطر دنبال کنیم.

 


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۷

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385   09:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

 

هر چیزی راهی از یک میلیون مسیر است. به هر حال سالک

مبارز باید همواره به یاد داشته باشد که راه فقط راه است. اگر

حس می کند که نبتید راهی را دنبال کند، تحت هیچ شرایطی

نباید این کار را کند. تصمیم او در مورد ادامۀ راه یا ترک آن باید

آزاد و بدون هیچ ترس یا جاه طلبی باشد. باید دقیق و سنجیده

به هر مسیری بنگرد. پرسشی است که هر سالک مبارزی باید

الزاماً بپرسد: آیا این راه دل دارد؟
تمام راهها یکی است. به هیچ جایی نمی رسند. به هر

حال را بدون دل هرگز لذت بخش نیست. از سوی دیگر،

راهی که دل دارد ساده است. برای آنکه سالک مبارز میل آن را

داشته باشد، وانمی دارد تا سخت کار کند. سفری شاد را

تدارک می بیند و تا آنجا که بتواند را بپیماید، با آن یکی

است.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۶

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385   09:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

عصبانی شدن از دست مردم؛ یعنی شخص حس می کند

اعمالشان مهم است. ضروری است که از این شیوۀ حس کردن

دست برداشت. اعمال مردم نمی تواند تا آن حد مهم باشد که

تنها جنبۀ ماندنی ما، رویارویی تغییر ناپذیر ما با بینهایت را،

جبران کند.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۵

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385   09:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

هرگاه آدم خودش را آمادۀ آموختن کند باید، هچنانکه هر

کسی می تواند، بسختی کارکند و حدود آموختنش از طریق

ماهیت خودش معلوم می شود. بدینسان نکته ای در بارۀ

معرفت نیست که گفته شود. ترس از معرفت طبیعی است،

همۀ ما آن راتجربه می کنیم و هیچ کاری هم از دستمان

بر نمی آید. اما مهم نیست که آموختن چقدر ترس آور است،

فکر دربارۀ اینکه آدمی بدون معرفت یا دانش باشد

وحشتناکتر است.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۴

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385   11:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

زیاده از حد به خود پرداختن خستگی وحشتناکی پدید

می آورد. شخص در این وضع نسبت به هر چیزی کور و کر

است. خستگی، خودش او را وا می دارد تا از دیدن شگفتیهای اطرافش

دست بکشد.


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال

۳

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385   11:05 ق.ظ


نوع مطلب : کتاب چرخ زمان ( کارلوس کاستاندا ) ،

آدم همان طور به سوی دانش می رود که به سوی جنگ:

هوشیار، ترسان، محتاط و با اطمینان مطلق، رفتن به سوی

دانش یا جنگ به هر شکل دیگری اشتباه است و کسی که

مرتکب آن شود، تاُسف اقدامش را خواهد خورد.

وقتی کسی هر چهار شرط ضروری را بر آورده کرد

( هوشیار بود، ترسید، محتاط بود و اطمینان مطلق داشت )،

دیگر اشتباهی در کار نیست که مسئول آن باشد. تحت

چنین شرایطی اعمالش کیفیت خطای فاحش اعمال آدم

احمق را از دست می دهد. اگر چنین شخصی شکست بخورد

یا موفق نشود، فقط مبارزه ای را باخته است و از بابت آن

هیچ گونه تاُسف رقت انگیزی نخواهد خورد.

 


تنظیم و گردآوری توسط : ناوال